سال نو !!!

18 03 2009

خیلی دوست داشتم که از خیلی چیزها بنویسم ، حداقل به عنوان آخرین پست سال 87 … ولی خب نشد ! با این اتفاقاتی که افتاد ، علاوه بر اینکه وقت و زمان اجازه نمی دهد ، حس و حالی هم نمانده برای نوشتن … به هر حال سال نو بر همه دوستان مبارک باد …





بوشهر – 80

12 03 2009

آخرین هفته ی سال در پیش است .حضورم در این شهر  به سه ماه رسیده . از هفته ی پیش آواره و سرگردان شده ایم . آسایشگاه نسبتاً راحتی را که داشتیم از ما گرفته اند و در یک منطقه کاملاً نظامی مستقر شدیم که حق راحت چرخیدن و موبایل داشتن و سیگار کشیدن کلاً از بچه ها گرفته شده . با سربازان معمولی هیچ فرقی نداریم و … ولی خب باز هم اوضاع من به لطف خدا بهتر است . در مکانی راحتتر نسبت به دیگران هستم و تنها مشکلم تنهایی است .

امروز بعد از مدتها از پادگان بیرون زدم و چند کتاب خریدم تا در ایام عید بیکار نباشم . اندکی کنار خلیج فارس و ساحلش قدم زدم و سیگاری دود کردم و مقداری روحیه ام تغییر کرد . این روزها واقعاً خسته شده بودم . مخصوصاً اینکه جمعه هفته ی قبل هم سر یگان بودم و آماده باش و اصلاً تعطیلی نداشتم . در جایی که خدمت می کنم مشکل اصلیه من یک عده آدم بی شخصیت و کوته فکر هستند . در واقع اغلب بافت اصلیه ارتش ، در این قسمتی که من مشغول به خدمت هستم از این آدمها تشکیل شده ، گرچه انسانهای شریف هم در بینشان پیدا می شود ولی همانند سوزن در انبار کاه را می ماند .یک عده آدم که در شرایط شخصی گری و در دنیای خارج از ارتش هیچ هم حساب نمی شوند ولی در ارتش برای خود خدایی می کنند . می دانم این نوشته ی من سرشار از تنفر است ، و در عین حال دقیقاً حسی است که هم اکنون در من موج می زند …





بوشهر – 62

23 02 2009

امروز که تمام شود و فردا بیاید ، 2 ماه و 2 روز از بودن در جنوب کشور هم برای من تمام می شود . خودم هم مرددم که زود گذشت یا دیر … ولی به هر ترتیبی بود گذشت . مهم همین است و بس … گذشت این روزهای مزخرف و …

کمتر از یک ماه دیگر هم سال جدید شروع می شود و برای اولین بار نمی توانم در خانه و کنار سفره هفت سین باشم . خب همین یک سال است دیگر . اصلاً آن همه سال که خانه بودم و کنار سفره هفت سین چه گلی به سر خودم و دیگران زدم که امسال نتوانم بزنم … نمی دانم لحظه ی تحویل سال چه ساعتی است ، فقط ای کاش که شب باشد و من در خواب باشم و چه بهتر اینکه نگهبان باشم و کسی دور و برم نباشد و اصلاً نفهمم که کی سال تحویل شده و موبایل هم نداشته باشم که هی فرت فرت زنگ بزنند و اس ام اس بدهند و تازه یادشان بیفتد که فلانی هم بود که امسال نیست و آخی … رفته ای که مرد شوی و چشم به هم بزنی این روزها می گذرند و …

نمی دانم تا کی و تا چه اندازه می توانم از بودن در کنار این انسانها ، از زیستن در این محیط و از الکی خوش بودن و بودن در این حقارت ( به معنای واقعی کلمه ) را تحمل کنم … فقط امیدوارم که بگذرند این ایام …. همین .





خاتمی

11 02 2009

بهترین خبری که این روزها می توان شنید بازگشت مجدد خاتمی است . شاید خیلی خوشیبنانه باشد ، ولی با این خبر می توان آینده ای روشن را برای این ملت متصور بود ….

خاتمی





بوشهر – 50

11 02 2009

اینجا کماکان بوشهر است . صبحا ساعت 6:30 از خواب بیدار می شوم و با سرویس اتوبوس به … می روم . صبحانه را می خورم و مقداری به ناوی ها ( همان سربازان دیپلمه و زیر دیپلم ) گیر می دهم و با آنها خودم را مشغول می کنم . چند تایی تلفن وصل می نم و جواب می دهم . نامه ها را می برم تا ناخداهای بی خدا امضاء کنند و بعد هم مهرشان را بکوبم پای امضاهایشان . . ظهر هم نهار را می خورم و بر می گردم آسایشگاه ! سیگاری دود می کنم و می خوابم تا غروب . بعد هم با بچه ها بلند می شویم می رویم کنار دریا و چای نباتی به رگ می زنیم و دخترکان بندری را دید می زنیم و شامی می خوریم و برمی گردیم آسایشگاه ! با چند تغییر کوچک مثل استخر رفتن به جای خواب عصر و … این برنامه تقریباً هر روز تکرار می شود … کلاً خوش می گذرد اینجا . ولی خب خسته کننده شده است و یکنواخت . چاره ای نیست ، باید سوخت و ساخت .





زرشک

6 02 2009

انقلاب ما انفجار نور بود ….zereshk

زرشک !

خیلی حرف ها برای نوشتن و گفتن دارم … بماند برای بعد !





بوشهر – 21

12 01 2009

اینجا بوشهر است . بیست و یکمین روز حضور در این شهر و صد و چهل و چهارمین روز خدمت ! حوصله ی حساب باقی مانده اش را ندارم فقط اینجا می نویسم برای اینکه ثبت شود در تاریخ . روزگار خدمت کردنم واقعاً جالب است . بود و نبودم در واقع هیچ است ! صبح ها می روم دفتر و یک پایم را روی پای دیگر می گذارم و چای و صبحانه می خورم . کتاب می خوانم و حداکثر 3 تا 4 باری به احترام ناخدا بلند می شوم و دوباره می نشینم . دوباره چای می خورم و نزدیک نماز ظهر از اتاق خارج می شوم . سمت بوفه می روم و ساندویچی می خورم . وضو می گیرم و نماز می خوانم و دوباره به دفتر بر می گردم . همین که ساعت 1:30 شد یا علی مددی می گویم و از دفتر خارج می شوم و به سمت اتوبوسی که برای انتقال ما به آسایشگاه آماده است می روم !!!در طول هفته ی گذشته عیناً این کار انجام شده !!! خلاصه خدمت از آب و خاک وطن همینطور الکی و کشکی که نیست .

در کل پروسه مرد شدن و مردانگی را می گذرانیم . نه اینکه هر کسی خواهان مرد شدن است ، به سربازی می رود ، من هم آمدم تا مرد شوم ! فقط نمی دانم اینهایی که سربازی نیامدند و معاف شدند و بعد هم ازدواج کردند و بچه دار شدند هم مرد هستند یا نه ؟!





دنيا به دنيا آمد !

7 01 2009

امروز روز مهمي است ! روز تولد دنيا است … اين دنيا را نمي گويم ، منظورم دنياي مهروا‍ژ است … چون به علت دفاع از مرزهاي وطن و براي ايجاد آرامش براي دنيا ! كه بنشيند در خانه و با خيالي راحت كادوهاي تولدش را باز كند و شمع هاي كيكش را فوت كند ( البته بماند كه تعداد شمعهاي روي كيك خيلي بيشتر از آن است كه با يك فوت خاموش شود ) ، در آنجا !!! حاضر نيستم تا با خوردن يك شام ، هديه اي تقديمش كنم ، از همنين جا و از همين ديار غربت و از كنار آبهاي خليج هميشه فارس چندمين بهار زندگيش را تبريك گفته ، در بهار جديد عمرش ، آرزوي رسيدن به هدفها و خواسته هايش را از درگاه پروردگار خواستارم . دنيا جان از فاصله ي 1450 كيلومتري ! بلكه هم بيشتر ، تولدت را تبريك گفته ، در اولين فرصت براي صرف شام و تقديم هديه خدمت خواهم رسيد !!!





بوشهر -14

5 01 2009

اینجا بوشهر است ، چهاردهمين روز زندگی در این شهر و صد و سی و هشتمين روز خدمت برای نظام ! 392 روز بدون اضافه خدمت ، باقی مانده . پروسه تطبیق با شرایط جدید به کندی در حال تکمیل شدن است ، گرچه هنوز با غذای اینجا به خوبی کنار نیامده ام ولی خب راه حلهای زیادی برایش پیش بینی کرده ام . ديروز يگان خدمتي من مشخص شد ، در داخل همان سايت تكاوران تيپ به نوعي آچار فرانسه هستم . در همين دو روزي كه گذشت منشي امور اداري قرارگاه شدم ، منشي نظام وظيفه شدم ، به ركن 1 وارد شدم ، در ركن 2 مشغول شدم و آخرين وظيفه هم مربوط به چاي خوردن و قدم زدن در دفتر بايگاني فرماندهي سايت مي شود ! خلاصه فعلاً با ناخداها مي پرم ! 

يك مشكلي كه اينجا دارم ، مربوط مي شود به مادرم ! ديروز زنگ زده كه مي خواهد بليط هواپيما رزرو كند و بلند شود بيايد اينجا پيش پسر يكي يك دانه اش !!! خلاصه با هزار ويك التماس و حرف و شوخي و داد و بيداد ، منصرفش كردم . گفتم ؛ مادر من ، مردم باخبر شوند به من مي خندند ، مي گويند اين پسرك چقدر ماماني است و … دو فرداي ديگر زن گرفتم ديگر از همين چند زنگ و تماس تلفني هم  خبري نيست ، چه برسد به اينكه مرا ببيني !!! گفت ؛ آن موقع خيالم راحت و دغدغه اي ندارم ، چرا كه يك نفر هست كه به دادت برسد و تر و خشكت كند ، گفتم ؛ مادر جان مگر من دست ندارم ، خودم مي توانم خودم را تر و خشك كنم ، در ثاني ، از دخترهاي اين دوره زمانه اين كارها بعيد است ! و … سعي كردم با خنده و شوخي منصرفش كنم كه موفق هم شدم . قرار شد با يك دختر سيه روي بندري به خانه بازگردم ! فكر كنم بچه مان چيزي بشود در مايه هاي باراك اوباما !!! دو رگه سياه و سفيد …





پیامکی قبل از خواب

29 12 2008

اینجا بوشهر است . هنوز یگان خدمتی من مشخص نشده ، ولی یا دژبان هستم یا منشی رایانه ستاد . امیدوارم فردا مشخص شود و این بلاتکلیفی تمام شود … حال و روزم نسبت به قبل بهتر است و در مسیر عادت کردن به این شرایط جدید هستم .همین !

پ ن ) یکی از بهترین لحظات گذران روز در اینجا ، اس ام اس بازی قبل از خواب است !!! اگر اس ام اس بی موردی دریافت کردید ، بدانید و آگاه باشید که نیتم خیر است و قصدم مردم آزاری نیست !