در مورد توسعه سیاسی و حزب گرایی مطلبی را آماده کرده بودم ولی خب … راه حوصله تنگ است رفیق ! چند روزی است که حال و اوضاع مادر بزرگ چندان خوش نیست . امروز عصر پیشش بودم و از خاطراتش می گفت برایم . از دوران سختی که در جوانی پشت سر گذشته ، از زحمتی که برای تک تک فرزندان و نوه هایش کشیده و … گرچه توقعی ندارد و کم و کاستی هم ندارد الحمدلله . ولی خب از بعضی ها توقع بیشتری داشت . یک ساعتی با آن بی حالی و کسالت و با همه نحیف و بی جان بودنش برایم حرف زد و مادر بزرگ و نوه ، حسابی با هم خلوت کردیم . گفت و حرف زد و گریه کرد . شنیدم و دلتنگ شدم و گریه کردم . از این روزگار از این زمانه و … انسان موجودی است که همیشه از خداوند طلبکار است و همیشه و همیشه تقاضامند است و ملتمس دعا ! شاید … که نه ! مطمئناً تنها تقاضایی که از خداوند در این روزها و لحضات دارم این است که مامانی ام را ، مادر بزرگ نحیف و بیمارم را ، مهربانترین مادر دنیا را و … برایمان حفظ کند . بگذار فعلاً دلمان به همین بودنش خوش باشد … خدایا ، با تو هستم ! می فهمی ؟
پ ن ) این ماجرا مصادف شده با آخرین روزهای مرخصی و آماده شدن برای برگشت به بوشهر ، بد فرم دلتنگ هستم در این لحظات …
پ ن 2 ) قرار بود این 20 روز هالیدی را به بهترین شکل بگذرانم ، خیلی جا ها بروم و خیلی ها را ببینم ولی خب به همه چیز نرسیدم . همین که یکجورایی تجدید روحیه کردم و انرژی گرفتم و خیلی خیلی غذا خوردم !!! برایم کافی بود . بر می گردم بوشهر تا … 3 ماه بعد .

امیدوارم مادربزرگتون زود بهتر بشن، راستی اقماری کار می کنی؟
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو بهم میزنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه قدم میزنه