آخرین هفته ی سال در پیش است .حضورم در این شهر به سه ماه رسیده . از هفته ی پیش آواره و سرگردان شده ایم . آسایشگاه نسبتاً راحتی را که داشتیم از ما گرفته اند و در یک منطقه کاملاً نظامی مستقر شدیم که حق راحت چرخیدن و موبایل داشتن و سیگار کشیدن کلاً از بچه ها گرفته شده . با سربازان معمولی هیچ فرقی نداریم و … ولی خب باز هم اوضاع من به لطف خدا بهتر است . در مکانی راحتتر نسبت به دیگران هستم و تنها مشکلم تنهایی است .
امروز بعد از مدتها از پادگان بیرون زدم و چند کتاب خریدم تا در ایام عید بیکار نباشم . اندکی کنار خلیج فارس و ساحلش قدم زدم و سیگاری دود کردم و مقداری روحیه ام تغییر کرد . این روزها واقعاً خسته شده بودم . مخصوصاً اینکه جمعه هفته ی قبل هم سر یگان بودم و آماده باش و اصلاً تعطیلی نداشتم . در جایی که خدمت می کنم مشکل اصلیه من یک عده آدم بی شخصیت و کوته فکر هستند . در واقع اغلب بافت اصلیه ارتش ، در این قسمتی که من مشغول به خدمت هستم از این آدمها تشکیل شده ، گرچه انسانهای شریف هم در بینشان پیدا می شود ولی همانند سوزن در انبار کاه را می ماند .یک عده آدم که در شرایط شخصی گری و در دنیای خارج از ارتش هیچ هم حساب نمی شوند ولی در ارتش برای خود خدایی می کنند . می دانم این نوشته ی من سرشار از تنفر است ، و در عین حال دقیقاً حسی است که هم اکنون در من موج می زند …

تموم میشه …
خیلی زود … تحمل کن دیگه …
باشه ؟؟