بوشهر – 21

12 01 2009

اینجا بوشهر است . بیست و یکمین روز حضور در این شهر و صد و چهل و چهارمین روز خدمت ! حوصله ی حساب باقی مانده اش را ندارم فقط اینجا می نویسم برای اینکه ثبت شود در تاریخ . روزگار خدمت کردنم واقعاً جالب است . بود و نبودم در واقع هیچ است ! صبح ها می روم دفتر و یک پایم را روی پای دیگر می گذارم و چای و صبحانه می خورم . کتاب می خوانم و حداکثر 3 تا 4 باری به احترام ناخدا بلند می شوم و دوباره می نشینم . دوباره چای می خورم و نزدیک نماز ظهر از اتاق خارج می شوم . سمت بوفه می روم و ساندویچی می خورم . وضو می گیرم و نماز می خوانم و دوباره به دفتر بر می گردم . همین که ساعت 1:30 شد یا علی مددی می گویم و از دفتر خارج می شوم و به سمت اتوبوسی که برای انتقال ما به آسایشگاه آماده است می روم !!!در طول هفته ی گذشته عیناً این کار انجام شده !!! خلاصه خدمت از آب و خاک وطن همینطور الکی و کشکی که نیست .

در کل پروسه مرد شدن و مردانگی را می گذرانیم . نه اینکه هر کسی خواهان مرد شدن است ، به سربازی می رود ، من هم آمدم تا مرد شوم ! فقط نمی دانم اینهایی که سربازی نیامدند و معاف شدند و بعد هم ازدواج کردند و بچه دار شدند هم مرد هستند یا نه ؟!


کارها

اطلاعات

یک پاسخ

14 01 2009
Ghadeer Nabizadé

سلام. همیشه می خوانم. قرار بود بروم خدمت 1/4/87. اما معاف شدم از نوع پزشکی واقعی. اهل رشتم. http://mirasht.blogfa.com

دیدگاه‌تان را بنویسید: