از نو فرمودند …

20 10 2008

دومین روز شهریور 87 … ساعت 10:30 صبح … پشت درهای بسته پادگان حسن رود انزلی ،منتظر هستیم … ماشینهایی که با سرعت در حال رد شدن از جلوی ما هستند … هوای گرم و شرجی ، همدیگر را نگاه می کنیم ، هم درد هستیم و غریب ! مات هستیم و مبهم … همدیگر را نگاه می کنیم … بنده خدایی که بعدها می شود منشی گروهان کنارم نشسته و چند کلمه ای با هم حرف می زنیم … ساعت می گذرد و بعد از 2 ساعت به ترتیبی نه چندان منظم وارد پادگان می شویم … فندک ، سیگار ، موبایل ، شارژر … ورودش به داخل ممنوع است . هر کسی اینها را به همراه دارد یک بلایی سرش بیاورد ، وقتی بازرسی کنیم و با یکی از این موارد روبرو شویم برخورد می کنیم … و سیل فندکها و سیگارهایی که زیر پایم در حال لگد خوردن هستند ! چرا اثری از گوشی نیست ؟! داخل سالنی به خط می شویم و تقسیم … سکوها و دروازه فوتبال نشان دهنده ورزشی بودن این مکان است … عرق از سر و صورتمان می چکد … گروهان 2 ! لباس سفیدی می شود راهنمایمان به داخل یک ساختمان و یک خوابگاه . خوابگاه شماره 2 ! سید حامد جمالی … ساکها را گوشه ای جا می دهیم . می رویم برای نهار ! اولین غذای سربازی . چند قاشق بیشتر نمی خورم … لباسها تقسیم می شود . شلواری که به من رسیده تنگ است ! با همان شلوار لی خودم راحت ترم . در اولین فرصت گشادش کن ! می گویم چشم قربان . می گوید اینجا قربان نداریم . فقط جناب … می گویم چشم جناب ! پتو و ملحفه تقسیم می شود . آنهایی که کچل نکرده اند می رود برای وداع با موهایشان ! هنوز گیج هستیم و مبهم … فرصتی می شود برای خواب . ساعت 6 عصر صدایمان می کنند برای شام … مگر ساعت 6 شام می خورند ؟! … می گوید وسایل بردارید و درست همه جا را بشویید و نظافت کنید … برق می رود … پادگان هم از مشکل بی برقی رنج می برد … جناب تمام شد ! ظرف آب را پشت رادیاتور خالی می کند و مقداری خاک و آشغال همراه آب از آن پشت بیرون می زند … نیم ساعت فقط دارید که درست کارتان را انجام دهید … نظافت دوباره و تی کشیدن دوباره … همه جمع شده ایم در خوابگاه شماره 1 … طریقه آنکاد کردن تخت ! ساعت 10 خاموشی … ساعت 4:30 بیداری … صبحانه … نظافت … آقایون وقت بخیر ! ما : وقت بخیر جناب ! تذکرات و قوانین زندگی در پادگان … بیگاری و حمالی و … به چپ چپ ! نشستن نظامی ! برنامه سین … چپ راست چپ ، خبر ! صدای پا نمیاد … میدان صبحگاه قدیم . بازدید خوابگاه . فرم کمد . بازدید آنکاد تخت ، نظافت خوابگاه … خیس بودن کف خوابگاه ، سینه خیز رفتن تا زمان خشک شدن ! حالت شنا ! الله … از نو ! میز پاس ، پاس خوابگاه … گتر کردن ! واکس زدن … بعد از خو گرفتن با بچه ها خوابگاه … تقسیم مجدد و رفتن به خوابگاه شماره یک … ورود بچه های استانهای دیگر … روز به روز زیاد شدن نفرات … دوشنبه نحس و تنبیه … ایراد گرفتن های بنی اسرائیلی … غریبگی و راحت نبودن در خوابگاه جدید … شستن خوابگاه در تاریکی و بی برقی شب … بوی گند عرق … دزدیده شدن کلاه … امیر کاف و داشتن کلاه اضافه … حاجب ، جمالی ، باشی و آن پسرک گروهبان ، رمضانی ! خوابیدن روی زمین نمناک خوابگاه … اجازه نداشتن رفتن روی تخت … رسته ی تفنگداران دریایی ! زنگ زدن و تماس با خانه بعد از 5 روز … می توانم با خازج از ایران تماس بگیرم ؟ پسرک متصدی مخابرات پادگان : نمی دانم ، تا به حال کسی امتحان نکرده … می گیرم شماره ها را 001703… صدایی می گوید امکان دسترسی به چنین شماره ای وجود ندارد ، یا یک چیزی در همین مایه ها ، چقدر دلتنگت می شوم ، یاد آن نیمه شبی می افتم که ناخود آگاه شماره ات را گرفتم و گفتم : من همان مزاحم تلفنی هستم !!! جواب دادی ، ولی با شک و تردید !!! یاد آن بگو مگو می افتم که بر سر آدرس ات داشتیم !!! … چقدر دلتنگ شده بودم آن روز … چقدر دلتنگ آن دلتنگی هستم امروز … امین مصدوم ، سید محمد ادیب ، سروش نق نقو ! حامد بامرام ، علیرضای رشتی ، رضای پدر ، محمد شهر کردی ، مجید آیکیو ، امیر شاطر بلا ، امیر ف … همان رفیق نیمه راه ! میلاد انزلی چی ، همان که فوق قبول شد و رفت ، سجاد گلرنگ بهنام چه کنم ، مصطفی نان آور ، سید مهدی … داشتیم دوره های قبل ! حسین پیامبر ، حجت سوزی ! وحید رودباری ، مهدی سیگاری ، یاسر عصبی ، بهنام رگه تالشی ، مصطفی چه کنم ، حسی بی زبان … ر ز ج مشکوک ! باز هم کسی مانده ؟ سید حسین ! هنوز چیزی نشده اسمش را فراموش کردم … نظافت سلف … شروع ماه رمضان ، کلاسهای قرآن … دراکولا … کلاسهای عقیدتی ، خودسازی ، احکام ، اسم آخونده چی بود ؟ رستم پور ؟ … هست ؟ بله ؟ چراغ زاده !!! ناخدا بزرگی بازنشسته ! نرفتن به نظافت سلف ، تنبیهی ! پاس حمام … بیداری تا 5 صبح ، بازی ایران و عربستان ، سرما خوردن ، تحویل گرفتن اسلحه ، ژ-3 ، رژه با اسلحه ! سینه خیز ، سمفونی مردگان ، سعی می کنم آرام باشم و بی خیال ، شام … تن ماهی و چیپس ، افطاری تعطیل ، انس با قرآن ، هتل 4 ستاره حسن رود در ماه رمضان ، ساحل دریا ، مرخصی ساعتی ، رفتن تا چهار راه گلسار و نان و کالباس و دوغ و چیپس و برگشتن به پادگان ! تیراندازی ، پریدن پوکه به داخل آستین و سوختن دست، سوزش آرنج و درد گرفتن کتف و کمر ، تنبیه شدن و خندیدن ! علف کنی در باغچه و جمع کردن برگ درخت ! دل قوی دار که سحر نزدیک است ! شب احیا و خوابیدن تا 8 صبح در روز بعد ! دوش آب سرد ، امتحان عقیدتی !!! تنبیه شدن به خاطر دمپایی ! پریدن مرخصی 5 شنبه و جمعه … کشیدن سیگار برای اولین بار در پادگان با محمد ! تو بارون که رفتی ، دلم زیر و رو شد … بازی ملوان و سایپا ! کلاس حفاظت اطلاعات و هو کردن ارشد گروهان 3 ! قاطی کردن فرمانده حفاظت … افطاری با امیر آزاد ! کاملیا انتخابی فر ! نهست 20 دقیقه ای ، شایعه پشت شایعه ، ترخیص در 18 مهر ؟! اردوگاه … شن ، ماسه ، دستشویی صحرایی ، خوابیدن 2 نفره در چادری نیم نفره ! دوشنبه اردوگاه و امیر آزاد و … تیراندازی شبانه ، ترخیص ؟ 18 مهر ؟! ماندن در اردوگاه تا 18 مهر ! گاز اشک آور ، نانجک دود زا ، TNT … گم شدن سر نیزه ! ضد استقرار … جمع شدن بساط اردوگاه … برگشت به خوابگاه … پففففففففف … شاید یک نفس عمیق ! غریبه آشنا ، دوستت دارم بیا ، بازار شایعات کماکان داغ است فطیر ! پشه ها می تازند … جنگ روانی … جمع شدن چاقو و موبایل و پیدا نشدن سر نیزه … ممنوع الخروج شدن از پادگان … تمرین رژه و رژه و رژه … ورزش صبحگاهی … دویدم و دویدم ، دشمن را دیدم ، برویش پریدم … لباسهای سفید و کلاه و کفش سفید در کنارش ! شنبه ؟ ترخیص ؟ فوتسال ! ایران – ایتالیا ! فقط 50 ثانیه …. گل خوردن ایران … تمرین رژه در 5 شنبه و بعد هم مرخصی …. شنبه رژه در حضور امیر دریادار آزاد … برگه های امریه آماده نیست … ترخیص نیستیم … نهار … میاندوآبی ! نظافت و جمع کردن پتوها … بازار روبوسی و خداحافظی داغ است … امریه دارها رفتند … برگه ها رسید … دوره کد ، تا 2 ماه دیگر ، رشت … بدرود حسن رود !


کارها

اطلاعات

25 جواب

20 10 2008
جوان ايراني

سلام

عالی بود کدی.. واقعا یه چند دقیقه فکر کردم منو با خودت بردی پادگان حسن رود و برگردوندی..
————————-
کدئین :
چاکرتیم جوان جان ! در کل پادگان حسن رود تداعی کننده خاطرات خوبی شده برای من . یک عده آدم ، که دردهای مشترکی دارن ! اگه خدمت نرفتی ، امیدوارم قسمت بشه و بیفتی حسن رود !

20 10 2008
کاوه گیــــلانی (لابدان)

خسته نباشی ، فقط شفاف سازی نکردی که تو چادر کی همراهت بود ؟ قزوینی که نبود ؟ :)
یکی از دوستام دو دوره پیش اونجا آموزشی بود . جای بدی نیس در کل ، نسبت به عجب شیر و سیرجان !
——————————–
کدئین :
چاکرتیم کاوه جان ! راستش رو بخوای با اون غذاهای کافوری که به ما می دادند ، همه پژمرده بودیم . قزوینی هاش هم کم آورده بودن و بی خطر بی خطر بودن !!! حسن رود جایه بدی نیست ، حداقل واسه ما گیلانی ها که خیلی عالیه و قابل قیاس با سیرجان و عجب شیر و 007 نیست .

21 10 2008
amir

salam.avvalin bare ke miyam bloget.az doxdo oomadam.ghashang tarif kardi.man khodam 1sal pish hasanrood boodam.badam 2mah rasht.va badesh ham bandar abbas.hala ham tamoom shod.injur ke tarif kardi shabih khaterati bood ke too hasanrood vase khodam mineveshtam.be soorate tak kalameii.mesle farhange loghat sarbazi.mano bordi be halo havaye oon doran.
rasti age jonoob oftadi narahat nasho.sakht hast vali kheili behtar az ishomal khosh migzare.vase man ke injur bood.khaterati ke too bandar dashtam besyar besyar shirintar az khaterate hasanrood va rasht bood
movaffagh bashi

22 10 2008
سپهر

من گروهان سوم بودم. اميرخاني و رحمتي و انكشافي. ما نسبت به شما خيلي بيشتر حال كرديم. مجموعا من دو روز هم اردوگاه نبودم. معلومه حسابي ازتون كار كشيدن. لحنت تلخ بود و گزنده. از شهابي ننوشتي كه اُب داره يا مياندوآبي كه قيافه اش شبيه كفتار يا كركس مي مونه سرشو موقع راه رفتن ميندازه پائين رگ گردن اش باد مي كنه. بايست گردان از نو فرمودن
——————————–
کدئین :
گروهان سوم که موجب عذاب و تنبیه ما بود . ای بی نظمهای گم کننده ی سرنیزه !!! ولی با اینکه خیلی بی نظم بودید ولی خداییش حال می کردید خفن ! بی نظمی و عشق و حال مال شماها بود ، تنبیه اش مال ما !

24 10 2008
نیلوفر

خوبه … چقدر هوای گیلانی ها رو دارید شما !!
——————————–
کدئین :
از چه جهت هوایه گیلانی ها رو دارم من ؟ خب خودمم گیلانیم و اگه غیر از این بود باید شاکی می شدید !!!

25 10 2008
alireza

فرمانده فقط فرمانده گروهان یک جناب قیاسی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.. منم رشت افتادم داداش دوره 51 بودم امیدوارم دوره کد حال کنیم نه اینکه اموزشی دوباره تکرار شه

31 10 2008
ن.ن.ن

من الان گروهانه 1هستم
دوره52
از نو فرمودند….واقعا” عنوان با حالیه
فعلا” به ما سخت نگرفتن ولی همین که از 4 تا 5غروب اراده حرف زدنتم دس خودت نیس خیلی سخته
فرمانده گروهان چطور آدمیه(جنابه میر قیاسی)؟
میخوره آدمه باحالی باشه
——————————–
کدئین :
اگه این دوره کد لعنتی اجازه بده ، من در مورد حسن رود حتماً مطالب بهتر و کاملتری رو می نویسم که هم به درد شما بخوره و هم به درد دوره های قبل !
دوره 51 که ما بودیم گروهان 1 دست جناب قیاسی و و جناب شهابی و سرکار ترکی و سرکار عبادی بود . گروهان 2 دست جناب باشی و جمالی و سرکار رمضانی و جناب حاجب و گروهان سوم هم جناب رحمتی و سرکار امیرخانی و انکشافی . گرچه اواخر جناب شهابی به گروهان 2 اومد و جناب باشی شد فرمانده دانش اموزی و جناب حاجب که وظیفه بود رفت !
الان شنیدم که جناب قیاسی و جمالی گروهان یک رو می چرخونند . جناب قیاسی انسان فوق العاده جنتلمن و آقا و با شخصیتی هست و خیلی هم میاندوابی قبولش داره . اگر جمالی هم با گروهان یک هست ، مواظب این بشر باشید که خیلی گیره و بدجور اذیت می کنه … حتماً در اولین فرصت چیزهای مفید و به درد بخوری براتون از این دوره می نویسم … ولی در کل قدر حسن رود رو بدونید که با رفتن از اونجا می فهمید چه بهشتی بود ….

5 11 2008
پزشک78

به علیرضا:
فکر کنم طرف اسمش غیاثی بود نه قیاسی….در ضمن موجود بسیار {…}ای بود…تریپ مردمداری میزد اولها ولی بعدها فهمیدیم که از اون کثافتای روزگاره

14 11 2008
مملي ستون خوابگاه

سلام
من هم ازبچه هاي حسن رودام گروهان سه دانشجويي ، فرمانده ما جناب صمدي و سركاررمضانيه ، درضمن اين سركاره يه مقدار مشكل داره اينطورنيست همش ميا ميگه كه دانشچويان شما درمورد يه فكرهاي ديگه مي كنيد،خلاصه جناب صمدي پدرپدرمون را دراورده به طوري كه گروهان دو ويك اگراستراحت دارند ولي جناب صمدي مارا به رژه مي برد تنبيه مي كند درضمن سركارعبادي 5 روزديگه مي ره من توي اين 20 روزي كه دردروه 52 بودم ازش راضي نيستم مثل اينكه مشكل رواني وعقده ايه ….
———————————
کدئین :
خب ، گردان دانشجویی در دوره شما با دوره ما ( دوره 51 ) فرق کرده تا حدودی . گروهان 1 دست جناب غیاثی بود و سرکار ترکی و عبادی ، گروهان 2 دست جناب باشی بود و جناب جمالی و سرکار رمضانی و گروهان 3 دست جناب رحمتی بود و سرکار امیرخانی و سرکار انکشافی.
از جناب صمدی اطلاعاتی ندارم و نمی شناسمش ولی سرکار رمضانی ، بچه ی باحالیه . شماها این مطلب رو بعدها می فهمید و میشناسیدش . با همه ی شماها رفیق میشه و بهتون حال میده . از ارتشی جماعت نباید انتظار بیشتری داشته باشید . من الان دوره کد هستم تویه رشت . ولی هم من و هم بقیه بچه هایی که کد خوردن و تعدادشون به 300 نفر می رسه ، دلشون برای حسن رود تنگ شده … شما که اگه درست حدس زده باشم ، باید رشته تون کامپیوتر باشه ، کد نمی خورید و بلافاصله تقسیم می شید . یا تهران میفتید یا خرمشهر . ولی در کل قدر این روزها رو داشته باشید .

14 11 2008
ن.ن.ن

قیاسی فرد که تابلوی ازون موز مارست ولی ترکی آدمه بدی نی
من که راضیم
خوداییش گروهان 1 خوبه
گروهانه2 یه ارشد داره خییییییییییلی عوضیه

13 12 2008
آرش طباطبائي

سلام
من هم گروهان 3 اي بودم، شايد البته منو بشناسي … اگه کلاس قرآن جمالي بوده باشي
من امريه دار بودم … دوره بدي نبود الان که نگاش مي کنم
تو هم مختصر نوشتي
اما همينم خوبه
خوش باشي
يا حق!

18 01 2009
رسول

سلام يادش بخير من هم آموزشي اونجا بودم دوره 35 دي 84
خيلي پايه بوقي بايد احترام بذاري
نشون به اون نشون هلي كوپتر سوخته كنترل صدمات كنار ساحل

1 02 2009
هومن وکیلی

سلام به همه خاوبگاه 6 دوره 52
خوبین
دلم واسه همه تون 1 ذره شده
ارششد مهرداد رحمتی
یاشا غضنفری ساکت
رفیق خوبم فرخ غیرتمند و صادق علیپور و هادی قربانی و علیرضا تاتاری که غلامم و همه……….
یاد همتون بخیر
راستی اگه کسی این متن رو خوند به اقای قیاسی و سرکار ترکی سلام منو برسونید
بگید هومن وکیلی سلام رسوند در وب
راستی هوای سرکار ترکیرو داشته باشین آدم ردیفیه
در کل همه خوب بودند
راستی دژبان دم در آقای نقابی پسرگلیه
هوای اون رو هم داشته باشین
آدم سالم و خوبیه
کل حسن رود خاطره شد
هومن وکیلی-خوابگاه 6-دوره 52- آبان 1387

15 02 2009
amir

سلام
حال شما
آقا من فوق لیسانسم و امریه هم دارم.یک اسفند اعزاممه.اگه لطف کنی بگی شرایط برای ما چطوره تو حسنرود ممنون میشم
چون من اونجا افتادم
ممنون

16 02 2009
امین امینی فر

سلام خوبی
من پری روز از پادگان حسنرود ترخیص شدم
الان اومدم مرخصی پایان دوره امروز 28/11/1387
من دوره 53 بودم فکر کنم شما دوره 50 بودید فکر کنم شما همونایی بودید که توی ماه رمضان افتاده بود دورتون درسته فرمانده ما شهابی پور بود
من گروهان دوم بودم
ما گروهان یک رو هتل پنج ستاره میگفتم
گروهان دوم رو هتل بی ستاره میگفتیم
گروهان سوم رو مسافر خانه میگفتیم
مارو قرار بود 22 بهمن ترخیص کنن مباندوآبی و آزاد با بچه ها لج کردن و ما رو 26 فرستادن ما بچه ها هم کم لطفی نکردیم روز آخر واسه رژه به هم قول دادیم باید ….. توی رژه آخر نمیدونی روز آخر چقدر بچه ها می خندیدن امیر آزاد به هیچکس خیلی خوب نداد
بچه ها به شوخی میگفتن که میخواست بگه خیلی بد ما هم جواب میدادیم به …. دوره بعد وای چه دوره قشنگیه الان که دو روز از دوره گذشته من دلم تنگ شده وای چطوری باید تحمل کنم دوری دوستای عزیز تر از جانم رو وای چه زود گذشت خیلی قشنگ بود { از نظر من دیگه دانشجو توجیه شده } من دارم اینجا صحبت میکنم دانشجو داره با ….. بازی میکنه { من دیگه نبینم دانشجو بیاد دم در دفتر فرماندهی واسه مرخصی} از نظر من دانشجو توجیه شده من دیگه نبینم هشت قدم نزده از جلوی ارش رد بشید

14 03 2009
نوید

سلام، من دوره 50 بودم، گروهان 2، خوابگاه 2، یه تهرانی وسط 23 تا شمالی، با فرماندهی باشی و حاجب و رمضانی، ما که خیلی پیچوندیم، اما آخرش 6 روز بردنمون اردوگاه، ولی باز هم من 2 شبشو به بهونه میز پاس توی خوابگاه خوابیدم. دوره عجیبی بود. خیلی حال کردم با نوشته هات.

14 03 2009
وحيد قديري راد

سلام

خيلي ممنون كدئين

من دوره 50 بودم، گروهان 2، خوابگاه 5 (مشهديها)
نامردها حقوق آموزشي ما رو خوردند ، يك آب هم روش، كوفتشون بشه!

مياندوآبي اومد ….. بــــا يــــســـت گروهان . . . . . . . از نو فرمودنـــــــد!

14 03 2009
وحيد قديري راد

راستي، يكي از تيكه هاي جالب مياندوآبي تو ميدون صبحگاه:

دانـــشــجـــو ؛ پرچم بالائه ، شلوارتو نكش پايين !!!
D:

20 04 2009
سید محسن حسینی

من دوره 54 هستم دیروز 30/1/1388 از ترخیص شدیم
من گروهان دوم بودم . فرمانده ی ما جناب شهابی پور بود
خیلی خوش گذشت . دوره ما دوره طلایی بود چون 18 روز عید تعطیل بودیم
یکی از خاطره های خوش ما سرکار ایرانی بود . خیلی آدم باحالی بود
یکی دیگه از خاطره ها تیکه کلام های سرکار عبدالهی بود. ((بدون صحبت … ))

5 05 2009
محسن بندور

سلام منم دوره 54 بودم 30/2 88 ترخيص شديم اصلا نفهميدم چي جوري گذشت . تا به خودم اومدم ديدم صبح شده از خواب تو اتوبوس بيدار شدم رسيدم تهران . گروهان يکم بودم . فرماندمون يارو بود جناب رحمتي . رژه مون فوق العاده بود . فقط من موندم چرا امير حکم اعداممون رو امضا نکرد !

28 06 2009
صدای ندا

نترس نترس نترس. هر قطره خون ریخته شده تقاسش پس گرفته خواهد شد.هر جان داده شده هزارها جان دیگر را استقامت خواهد داد. در تاریخ دنیا هیچ دولتی با کشتن مردمش دوام نخواهد آورد حالا چطور این ظاهر مسلمانان دوام خواهند آورد .عزیزانم درخت آزادی با خون عزیزان و شهدا آبیاری میشود نه با آب. جنایات این قاتلان وسیلهٔ است برای آزادی مردم شجاع ایران. برای آزادی ملت ایران مقدس صد بار جان خواهم داد.

هموطنان عزیزم: حضرت محمد با کفار جنگید امام حسین با کفار جنگید، آیا مردم مسلمان ایران کافرند چرا مردم مسلمان ایران قتل عام میشوند. بسیجی‌،پاسدار،ارتشی،دانشجو،بازاری ما همه ایرانی‌ و مسلمان هستیم. تاریخ نشان داده که هر دولتی که مردم خودش را به هر دلیلی‌ کشت از کار بر خواهد افتاد و حضرت عظما،احمدی‌نژاد،بسیج و غیره استثنا ندارند.خداوند از ظلم هیچ شخصی‌ نخواهد گذشت. به نام اسلام جوانها کشته شدند به نام اسلام خانوادهها داغدار شدند حالا چطور میشه باور کرد که خدا وجود ندارد.بسیجیهای عزیز،پاسداران از راه بدر شده دستهاتون را آغشته به خون معصومین نکنید.آزادی کلام،آزادی فکر و بیان انسان را کافر نخواهد کرد به اسلام و مسلمانان رحم کنید تا خداوند به شما رحم نماید.چاره ای‌ ندارم جز اینکه از ارتش مقدس بخواهم که این جنایات فقط به دست ارتش به انتها خواهد رسید.‌ای سرباز،ای نگهبان وطن ، به داد میهن و هموطنان برس.

نقش آیات قرانی در پیشگیری از ناهنجاری‌های اجتماعی
گاهی در جامعه اتفاق می افتد که شاهدین یک امر بدون در نظر گرفتن رضایت خداوند ورعایت حق مردم از شهادت واقعی کتمان می کنند وبهانه آنها این است که اگر حق مردم هم تضییع می شود ولی آنها خودر ا به دردسر نیندازند در صورتیکه در ایات زیر اشاره شده که کتمان شهادت یک عمل طالح وزشت است :۱۴۰و۱۴۶و۲۸۳بقره و۱۰۶مائده و۳۳انعام

rooheneda@gmail.com

2 07 2009
ضرابي

سلام دوست من
اين عكسي كه در مطلب بالا بكار بردي مربوط ميشه به بچه هاي يگان دانشجويي وزارت دفاع كه دوره آموزشي در پادگان جواد نيا بوديم.
كه البته بنده هم يكي از اونها هستم.
آيا ميتونم با يكي از اين بروبچ ارتباط داشته باشم.

15 07 2009
حسن قم.

ما دوره 54 بودیم خیلی حال داد 17 روز مرخصی تو عید خیلی به همه حال داد.چقدر دلم برا بچه های دوره 54 تنگ شده >بهترین دوران زندگی من بود

10 08 2009
مازيار

منهم دوره 51گروهان يكم بودم به نظرم كسي مثل من حال از اين پادگان نكرد من 20 روز مرخصي داشتم بجز روزهاي 5شنبه وجمعه كه همه در مرخصي بودن جناب غياثي سركار عبادي(عقده اي) سركار تركي جناب شهابي 53روز من گوشي موبايل پيشم بود و با اون به راحتي صحبت ميكردم . از هفت روز اردوگاه يه شب اونجا بودم بقيه در يگان

15 08 2009
ميثم

گروهان 3 اعزامي 2/4/88خوش گذشت

دیدگاه‌تان را بنویسید: