سنسی

آدمها چقدر زود بزرگ می شوند ! انگار همین دیروز بود که با سنسی ، دخترخاله ام که یکسال از من بزرگتر بود ، در حیات خانه مادربزرگ ، خاک بازی می کردیم ! توپ بازی می کردیم و گاهی هم خاله بازی !!! از 4-5 سالگی به بعد کم کم چیزهایی در ذهنم پدیدار و پیدا می شود … آن روزهایی که با دوچرخه کوجه را بالا و پایین می رفت و من به زور جلو حرکتش را می گرفتم … همیشه مردم آزار بودم . برخلاف بقیه دختر خاله ها بود، کلاً رابطه خوبی با هم داشتیم، اصلاً همیشه رابطه خوبی با همه داشت ، چه بزرگتر از خودش و چه کوچکتر از خودش ! به جز روزهای تلخ اسفند 84 که پدرش را از دست داد ، هرگز گریه اش را ندیده ام . همیشه لبخند بر لب داشت و ناراحتی و اخمش بیشتر از 5 دقیقه طول نمی کشید همه چیز را فراموش می کرد . نزدیک به 10 سالی هم بود که کاراته کار می کرد و برای خودش دیگر استادی بود و هست ! شاگردانش او را می پرستیدند و می پرستند ! همانند مربی است که مهدکودک باز کرده به جای باشگاه ورزشی ! همیشه بدترین شوخی ها را با او می کردیم و بدترین حرفها را به او میزدم ! اگر هم ناراحت می شد که مشکلی نبود ! گفتم که ؛ بعد از 5 دقیقه همه چیز را فراموش می کرد . وقتی فهمیدم که برایش خواستگار آمده و ماجرا جدی است ، به جای برادرش همه تحقیقات و پرس و جوها را انجام دادم . برادر که دارد ولی خب بچه است و 15 سال بیشتر ندارد . اولین بار هم که « ی » را دیدم - همان خواستگارش - حسابی برایش خط و نشان کشیدم و قیافه ها گرفتم … یادش به خیر ! نمی دانم چرا اینها را نوشتم ، شاید به خاطر اینکه سنسی برایم خیلی خیلی عزیز بود و هست و عزیز او ، یعنی جناب « ی » به عزیز من هم تبدیل شده ! ناچارم دیگر ، چاره ای غیر از این ندارم . دیروز هم رفتند سر خانه شان … در آخرین روز اولین ماه سال !

پ ن 1 ) سنسی ( به کسر س اول ) عنوانی بود که شاگردانش خطاب می کردند … به معنی استاد در رشته کاراته !

پ ن 2 ) به همین زودی 1 ماه از سال گذشت ؟!

پ ن 3 ) شبهای بهاری را با صدای جیرجیرکها دوست دارم … کسی از آن ها خبری ندارد ؟

5 دیدگاه »

  علی wrote @ آوریل 20, 2008 at 2:57 ق.ظ

آدمها مثل حباب اب هستند. وقتی ترکیدند دیگر هیچند.

  دنیا wrote @ آوریل 20, 2008 at 11:18 ب.ظ

مبارک باشه خیلی..

  رامتین گلبانگ wrote @ آوریل 20, 2008 at 11:39 ب.ظ

” از صدای جیرجیرک ها
بر نمی آید…
که چه زود خواهند مرد …”

نام شاعر را فراموش کرده ام .
اما شعر را در یکی از کتابهای پرویز دوایی خوانده ام.

  آيدين wrote @ آوریل 28, 2008 at 12:18 ق.ظ

سلام…
گمانم خيلي خيلي خوب مي فهمم چي ميگي.
اول خرداد…يعني بيستو هفت هشت روز ديگه دختر خاله من هم ميره سر خونه زندگيه خودش…تنها همبازي من…وقتي داشت وسايلشو جمع ميكرد به نسخه هاي دكتر بازهامون…به وسايل كماندوييمون….به عروسكاش كه بچه هامون ميشدن…و…برخورد و به من زنگ زد ….با كلي خنده و خوشحالي و منم خنديدم…ولي فقط خنديدم…
اين يعني چي؟يعني اينكه همه وارد مرحله جديدي شديم در شرايطي كه ميتونه همه چيزرو له كنه.
شب اول خرداد شب قشنگيه براشون…

  گجمو2 wrote @ آوریل 30, 2008 at 10:22 ب.ظ

سلام تی جان قوربان.
خسته نبی.
اگر تره زحمت نبه ایتا لطف بکون و جلوی می لینک ایتا 2 اضافه بوکون تا ببه Gajamoo2
تی ناز قوربان.

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>