کوشیار

هرگز دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی را در کوشیار فراموش نمی کنم . یادش به خیر عجب دورانی بود ! خدا رحمت کند ؛ استاد اردشیری ، خوش اخلاق و خداشناس را که حسابی با آنها خاطره دارم . دوران پیش دانشگاهی در کوشیار ، برخلاف دوران دبیرستان ، در خانه ای قدیمی سپری شد . خانه ای که سقف سفالی اش ، حکایت از قدیمی بودنش داشت . به دلیل همین قدیمی بودن هر گز گاز کشی نشد و یکی دو سال پس از رفتن ما ، به دست بساز بفروش ها افتاد و هم اکنون هم یک آپارتمان چند واحده در آن مکان ساخته شده … رشت ، لاکانی ، صندوق عدالت !

سیستم مدیریتی پیش دانشگاهی کوشیار ، کلاً جدا از سیستم مدیریتی دبیرستان بود و بنده خدایی به نام حمزه شیخ آنجا را اداره می کرد . معاون هم مردی با سیبیلهای رنگ کرده و لهجه مافوق افتضاح رشتی بود که هر چه به مغزم فشار می آورم اسمش را به خاطر نمی آورم . فکر نمی کنم این بنده های خدا در طول دوران کاری خود با دانش آموزانی عجیب الخلقه تر از ما سر و کار پیدا کرده باشند ! چرا که ما در آن خانه قدیمی هر بلایی که بود بر سرشان آوردیم …

کار و سرگرمی مورد علاقه ما در آن دوران منفجر کردن بخاری کلاس بود ! این کار را با کمک چند بسته آب مقطر و گاهی هم اکریل سرنگ و … انجام می دادیم . پس از ارتکاب و دست زدن به این عمل مالیخولیایی ! و بلند شدن دوده در سر کلاس جلو در اتاق مدیریت به صف می شدیم و مثلاً به سوالات مسخره معاون جواب می دادیم . لهن جواب دادن ما هم در نوع خود جالب بود ، با همان لهجه مفتضحانه ای که از ما سوال می شد جواب می دادیم :

(با لهجه رشتی ) معاون : بیگید این دفعه کار کی بود ؟ ها ؟

یک نفر از میان جمع : کار ما نبود آقا ! واسه خودش ترکید !

معاون دست به کمر : آخه پسر ، مگه این جا منطقه جنگیه که یه دفعه واسه خودش بخاری بره رو هوا ؟ ها ؟

… و این سوال و جواب ها با تهدید به اخراج و صفر دادن انضباط تمام می شد و یک بخاری جدید تحویلمان می دادند و می رفتند پی کارشان . این بخاری بدبخت جدید هم 2-3 روز دوام می آورد و پس از آن با صدای انفجار می چسبید به سقف کلاس !

دقیقاً نمی دانم چه تاریخی بود ولی یادم می آید در یک روز زمستانی که برف و باران قاطی هم شده بودند و بر سر و کول ملت می باریدند در سر کلاس درس شیمی ( که دبیرش خدامهری نامی بود ) عملیات منفجر کردن بخاری با موفقیت تمام انجام شد و دوده های سیاه رنگ همانند برفی شروع کردن به باریدن بر سر و کله ما ! طبق معمول ، دبیر شیمی قهر کرد و ما هم شروع به خندیدن و تبریک این موفقیت به هم بودیم که با آمدن معاون به همراه آقای شیخ ، سعی کردیم قیافه هایمان را موجه نشان دهیم و این بار گناه را از دوشمان برداریم .

معاون با آن لهجه رشتی : به شما هم می گن دانش آموز ! یه مشت اراذل و اوباش و مطرب چی جمع شدید توی این کلاس … حقتانه از سرما توی همینجا بمیرید و همینجا قبر تک تک شماها را خودم بکنم و دفنتون کنم !

با گفتن این جمله دیگر نتوانستیم جلو خنده های خود را بگیریم و … همه با هم منفجر شدیم ! با دستور مدیر پیش دانشگاهی ، بخاری کلاس ما را جمع کردند و دیگر به ما بخاری ندادند . ما هم که دنبال موقعیتی اینچنینی بودیم ، طرح و نقشه ای جدید ریختیم . فکر کنید شما به عنوان یک دبیر وارد کلاسی می شوید که دانش آموزانش با کلاه و دستکش و شال گردن سر کلاس نشسته اند و برخی از آنها هم فقط چشمانشان پیداست ! وقتی هم اعتراض می کنید ، با جوابی در وصف سرمای زیاد و یخبندان و نبود بخاری و … مواجه می شوید . ولی اوج نوآوری و شکوفایی خلاقیت ! را در آن زمان باید به ما می دادند ! چرا که پس از مدتی که دیدیم ؛ نه مثل اینکه از بخاری خبری نیست و جناب معاون به آنچه می خواسته رسیده ، با شکستن میز و نیمکتهای کلاس و مقداری هم نفت همانند سرخپوستان در وسط کلاس درس آتشی آماده و مهیا کردیم و دورش حلقه زدیم ! ! ! عجب دورانی بود … درس آن ساعت ما زبان بود و مستر رئیس زاده ! وقتی که وارد کلاس شد و آن اوضاع را دید ، با دهانی باز و چشمانی که در آستانه بیرون زدن ازحدقه بودند ، همانطور در جایش خشکش زد و پس از چند لحظه آرام آرام عقب رفت و ….

بماند که پرونده های ما را تک تک زدند زیر بغلمان و گفتند به جرم آسیب به اموال مدرسه از شما شکایت می کنیم و ما هم به خیابان ریختیم و با بستن خیابان شعار دادیم به سمت آموزش و پرورش استان حرکت کردیم ( آن هم با مسخره بازی ) ، در بین راه آقایان آمدند و با ما مذاکره کردند و قرار شد تعهد بدهیم که دیگر بخاری نترکانیم و دوباره به ما بخاری بدهند و برگشتیم به مدرسه و … پس از نیم ساعت دوباره بخاری را فرستادیم هوا !

پ ن 1 ) از کوشیار و دبیرانش خاطره ها دارم ! دلم برای تک تکشان تنگ شده !

پ ن 2 ) سخنان تند و تاریخی اعلمی را در نطق پیش از دستور مجل شنیده اید ؟ اگر نه اینجا را بخوانید . در وبسایت شخصی  اعلمینیز این متن به صورت کامل و بدون سانسور درج شده …

پ ن 3 ) در مورد دستگیری هادی قابل ، این متن را نیز از وبلاگ برادرش بخوانید .

پ ن 4 ) این عکس را هم از رئیس جمهور مکتبی ببینید و به نوشته و زیر عکس دقت کنید و از نقطه نظر ادبی کالبد شکافی اش کنید ، این عکس در سفر اخیر این آقا به مشهد گرفته شده است !

5 دیدگاه »

  دنیا wrote @ آوریل 14, 2008 at 12:54 ب.ظ

دست هر چی اراذل بوده شما از پشت بسته بودید.. پیش دانشگاهی که به لطف بچه های خرخون کلاسمون اکثرن تعطیل بود و من بیشتر از همه می رفتم سر کلاس.. خیلی ها را تا موقع امتحانها من رنگشون را هم ندیده بودم.

  سروش wrote @ آوریل 14, 2008 at 4:55 ب.ظ

خیلی خاطره انگیز بود رفیق

  sara wrote @ آوریل 17, 2008 at 7:38 ق.ظ

میدانستم جزء اراذل بدی و هستی ولی نه تا این حد
ما خودمان در کلاس قران چنان به نیمکت می کوبیدیم که دبیر بخت برگشته گمان می برد بر در کلاس می زنند . می رفت در را باز می کرد و وقتی میدید کسی پشت در نیست می گفت : عجب سرعت عملی دارند این ناخوشی گرفته های مدرسه تان . چه سریع در می روند. ولی این دبیر بیچاره هرگز عقلش فتوا نداد که کدامین ( انسان هم نه …. ) حیوان ، 200متر را در یک ثانیه می دود . آخی یاد دبیرستان ما و کلاس اول 02 اش که هیچ دبیری حاضر نبود جانش را به ورود به کلاس ما به خطر بیاندازد بخیر !!!!

  سعيد حاتمی wrote @ آوریل 17, 2008 at 9:38 ب.ظ

سلام،
از اينکه «ليست وبلاگ‌های به‌روز شده» را برای معرفی وبلاگ خوبتان به ديگر دوستان انتخاب کرديد متشکريم.
بابت تأخير بررسی وبلاگتان عذر می‌خواهم. گرفتاری‌های زندگی (خانوادگی، شغلی و تحصيلی) دليل اصلی اين بدقولی بود.
لينک شما به صورت دائم به ليست ما اضافه شد و اميدواريم پس از اين دوستان جديدی از اين طريق با وبلاگ شما آشنا شوند.
با تشکر

  هوشنگ wrote @ آوریل 24, 2008 at 4:31 ب.ظ

اگر کلماتی چون مفتضحانه و افتضاح را در مورد گویش گیلانی بکار نمی بردی نوشته ات خیلی زیبا تر بود.

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>