در مورد وبلاگ نویسی تصمیم جدیدی گرفته ام . می خواهم حرفهایم را در جای دیگری بزنم . آدرس وبلاگ را هم اینجا نمی آورم و نمی نویسم و کدئین را به مسایل سیاسی و اجتماعی روز اختصاص خواهم داد . دلیل این کار هم برای خودم مشخص است . نمی خواهم برخی ها از حال و اوضاع من ، از آن چیزی که در سرم می گذرد ، از حرفهای دلم باخبر شوند . این مسئله بر می گردد به اتفاقات این چند وقته . دیگر نمی خواهم با نوشتن یک پست جدید اخم بعضی ها پایین بیاید و هی زنگ بزنند که فلان چیز را حذف و چرا این را نوشتی و … آدرس وبلاگ جدید را برای برخی از دوستان خواهم فرستاد . وبلاگی با آدرس و نام جدید که مربوط به خود من و زندگی من و اتفاقات دور و بر من است .
پ ن ) از آدمهای دروغگو متنفرم . از آدمهایی که برای بی گناه نشان دادن خود از انجام گناهی نابخشودنی ، شخصیت و آبروی دیگران را زیر سوال می برند .
پ ن 2 ) از آدمهای دو رو هم بیشتر متنفرم . آدمهایی که خود را مقدس و معصوم جلوه می دهند و در خلوت خود ….
پ ن 3 ) این دو مورد بالا را اگر عنوان نمی کردم و نمی گفتم ، می مردم !
Categories: از خودم
Tagged: وبلاگ, جدید
این وبلاگ نویسی ما هم برای خود ماجرایی دارد . ارسال یک پست و دست نزدن به آن و حذف نکردنش همانند رفتن یک نماینده به مجلس شده است . قبل از نوشتن و بعد از نوشتن ، پستهای وبلاگ باید به تایید هزار و یک نفر برسد و هزار و یک شورای نگهبان بر این امر خطیر ناظرند که مبادا به راه کج برویم ! در این هفته با اجازه ی همه بزرگترها این سومین پست را می نویسیم ، امید براینکه حضرات آقایان و بانوان محترم ، دم ظهر زنگ نزنند و با هزار و یک تهدید و ارعاب و چشم غره و داد و فریاد و در انتها فحش ناموسی ! موجبات حذف این نوشته را فراهم ننمایند ، آمین !
مهمترین دغدغه ی من در حال حاضر حذف شدن بارسلونا در شب گذشته و لیورپول در دقایقی پیش است . نمی دانم این غم بزرگ را چگونه تحمل کنم ! بارسلون بزرگ با لیونل مسی دوست داشتنی و لیورپول عزیز با جرارد بزرگ از لیگ قهرمانان حذف شدند تا چلسی مفت خور و منچستر روباه صفت ! به فینال مسابقات برسند . و اما تماشای فوتبال در خانه ما ؛ مادر جانمان که امسال در پی بازنشستگی و خانه نشینی ، فوتبال شده قسمتی از گوشت و خونش ! چنان این بازیها را دنبال می کند و بازیکنان را به اسم کوچکشان صدا می زند که انگار پسر خاله اش هستند ! گاهی اوقات من و پدر مات و مبهوت او را نگاه می کنیم که اسم این بازیکنان را از کجا می داند و می شناسدشان ! و اما پدر ، همانند تمام عمرش از دیدگاهی مکتبی و از روی ایدئولوژی خاص خود به فوتبال نگاه می کند . عاشق تیمهای آفریقایی و آمریکای جنوبی است . از تیمهای کشورهای صنعتی و اروپایی خوشش نمی آید و همیشه در بازیهایی مثل جام جهانی طرفدار تیمهای بدبخت و بیچاره است ! چرا که همیشه می گوید : مردم و ملت این کشورها ( آفریقایی و آمریکای جنوبی ) هیچ دلخوشی و امیدی در زندگی خود ندارند ، دعا کنید که این تیم برنده شود و ملتش مقداری خوشحال باشند و شادی کنند ! اما خواهرم ، کاملاً به خود من رفته و در سطح بین الملل ، هیچ تیمی را با آرژانتین عوض نمی کند و در سطح باشگاهی هم ذائقه اش شبیه من است . گرچه مدتها به دلیلی خوابگاه نشینی از فوتبال دور مانده و فقط اخبار را دنبال می کند . خلاصه این بود ماجرای فوتبال در خانه ما !
اما نکته ی بعدی ، ماجرای باران و استاندار گیلان و نماینده رهبری در گیلان است . چندی قبل در یک هفته نامه محلی خواندم که استاندار گیلان ، برای رفع کمبود آب ، از مردم تقاضای خواندن نماز و دعای باران کرده بود و در صفحه بعد هم از قول نماینده ولی فقیه در گیلان نوشته بود که مسئولان و آقایان باید چاره ای بیندیشند و به فکر راهکار باشند ! اگر خوب دقت کنید و متوجه باشید که چه کسی با توجه به منصبش ، چه حرفی زده ، به اوج فاجعه پی می برید . شاید تخصص استاندار مسایل مذهبی باشد و نماینده ولی فقیه هم …
این مسئله را هم که اگر نگویم امشب خوابم نمی برد ، مربوط می شود به حرفهای جناب خامنه ای در شیراز که نمی دانم با چه رویی ، مشکلات اقتصادی را بزرگ نمایی دشمنان دانسته و … در بخش دیگری هم از مردم خواسته که صرفه جویی کنند !!!
آخر یکی نیست بگوید مرد حسابی ، شماها اگر این دشمنان را نداشتید این همه گند کاری را سر چه کسی خالی می کردید و از طرفی آن بدبخت بیچاره ای که 6 ماه است از کارخانه و محل کارش حقوق نگرفته ، چه چیزی را صرفه جویی کند ، جانش را یا زندگیش را ؟ چرا نمی خواهند قبول کنند که گوش کسی به این چرندیات بدهکار نیست و … امان و فغان از آینده این ملت و امت .
Categories: از خودم · جامعه · همينجوري
Tagged: فوتبال, مادر, کم آبی, پدر, اقتصاد, اقتصادی
آدمها چقدر زود بزرگ می شوند ! انگار همین دیروز بود که با سنسی ، دخترخاله ام که یکسال از من بزرگتر بود ، در حیات خانه مادربزرگ ، خاک بازی می کردیم ! توپ بازی می کردیم و گاهی هم خاله بازی !!! از 4-5 سالگی به بعد کم کم چیزهایی در ذهنم پدیدار و پیدا می شود … آن روزهایی که با دوچرخه کوجه را بالا و پایین می رفت و من به زور جلو حرکتش را می گرفتم … همیشه مردم آزار بودم . برخلاف بقیه دختر خاله ها بود، کلاً رابطه خوبی با هم داشتیم، اصلاً همیشه رابطه خوبی با همه داشت ، چه بزرگتر از خودش و چه کوچکتر از خودش ! به جز روزهای تلخ اسفند 84 که پدرش را از دست داد ، هرگز گریه اش را ندیده ام . همیشه لبخند بر لب داشت و ناراحتی و اخمش بیشتر از 5 دقیقه طول نمی کشید همه چیز را فراموش می کرد . نزدیک به 10 سالی هم بود که کاراته کار می کرد و برای خودش دیگر استادی بود و هست ! شاگردانش او را می پرستیدند و می پرستند ! همانند مربی است که مهدکودک باز کرده به جای باشگاه ورزشی ! همیشه بدترین شوخی ها را با او می کردیم و بدترین حرفها را به او میزدم ! اگر هم ناراحت می شد که مشکلی نبود ! گفتم که ؛ بعد از 5 دقیقه همه چیز را فراموش می کرد . وقتی فهمیدم که برایش خواستگار آمده و ماجرا جدی است ، به جای برادرش همه تحقیقات و پرس و جوها را انجام دادم . برادر که دارد ولی خب بچه است و 15 سال بیشتر ندارد . اولین بار هم که « ی » را دیدم - همان خواستگارش - حسابی برایش خط و نشان کشیدم و قیافه ها گرفتم … یادش به خیر ! نمی دانم چرا اینها را نوشتم ، شاید به خاطر اینکه سنسی برایم خیلی خیلی عزیز بود و هست و عزیز او ، یعنی جناب « ی » به عزیز من هم تبدیل شده ! ناچارم دیگر ، چاره ای غیر از این ندارم . دیروز هم رفتند سر خانه شان … در آخرین روز اولین ماه سال !
پ ن 1 ) سنسی ( به کسر س اول ) عنوانی بود که شاگردانش خطاب می کردند … به معنی استاد در رشته کاراته !
پ ن 2 ) به همین زودی 1 ماه از سال گذشت ؟!
پ ن 3 ) شبهای بهاری را با صدای جیرجیرکها دوست دارم … کسی از آن ها خبری ندارد ؟
Categories: خاطره · همينجوري
Tagged: سنسی ، دخترخاله ، عروسی
هرگز دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی را در کوشیار فراموش نمی کنم . یادش به خیر عجب دورانی بود ! خدا رحمت کند ؛ استاد اردشیری ، خوش اخلاق و خداشناس را که حسابی با آنها خاطره دارم . دوران پیش دانشگاهی در کوشیار ، برخلاف دوران دبیرستان ، در خانه ای قدیمی سپری شد . خانه ای که سقف سفالی اش ، حکایت از قدیمی بودنش داشت . به دلیل همین قدیمی بودن هر گز گاز کشی نشد و یکی دو سال پس از رفتن ما ، به دست بساز بفروش ها افتاد و هم اکنون هم یک آپارتمان چند واحده در آن مکان ساخته شده … رشت ، لاکانی ، صندوق عدالت !
سیستم مدیریتی پیش دانشگاهی کوشیار ، کلاً جدا از سیستم مدیریتی دبیرستان بود و بنده خدایی به نام حمزه شیخ آنجا را اداره می کرد . معاون هم مردی با سیبیلهای رنگ کرده و لهجه مافوق افتضاح رشتی بود که هر چه به مغزم فشار می آورم اسمش را به خاطر نمی آورم . فکر نمی کنم این بنده های خدا در طول دوران کاری خود با دانش آموزانی عجیب الخلقه تر از ما سر و کار پیدا کرده باشند ! چرا که ما در آن خانه قدیمی هر بلایی که بود بر سرشان آوردیم …
کار و سرگرمی مورد علاقه ما در آن دوران منفجر کردن بخاری کلاس بود ! این کار را با کمک چند بسته آب مقطر و گاهی هم اکریل سرنگ و … انجام می دادیم . پس از ارتکاب و دست زدن به این عمل مالیخولیایی ! و بلند شدن دوده در سر کلاس جلو در اتاق مدیریت به صف می شدیم و مثلاً به سوالات مسخره معاون جواب می دادیم . لهن جواب دادن ما هم در نوع خود جالب بود ، با همان لهجه مفتضحانه ای که از ما سوال می شد جواب می دادیم :
(با لهجه رشتی ) معاون : بیگید این دفعه کار کی بود ؟ ها ؟
یک نفر از میان جمع : کار ما نبود آقا ! واسه خودش ترکید !
معاون دست به کمر : آخه پسر ، مگه این جا منطقه جنگیه که یه دفعه واسه خودش بخاری بره رو هوا ؟ ها ؟
… و این سوال و جواب ها با تهدید به اخراج و صفر دادن انضباط تمام می شد و یک بخاری جدید تحویلمان می دادند و می رفتند پی کارشان . این بخاری بدبخت جدید هم 2-3 روز دوام می آورد و پس از آن با صدای انفجار می چسبید به سقف کلاس !
دقیقاً نمی دانم چه تاریخی بود ولی یادم می آید در یک روز زمستانی که برف و باران قاطی هم شده بودند و بر سر و کول ملت می باریدند در سر کلاس درس شیمی ( که دبیرش خدامهری نامی بود ) عملیات منفجر کردن بخاری با موفقیت تمام انجام شد و دوده های سیاه رنگ همانند برفی شروع کردن به باریدن بر سر و کله ما ! طبق معمول ، دبیر شیمی قهر کرد و ما هم شروع به خندیدن و تبریک این موفقیت به هم بودیم که با آمدن معاون به همراه آقای شیخ ، سعی کردیم قیافه هایمان را موجه نشان دهیم و این بار گناه را از دوشمان برداریم .
معاون با آن لهجه رشتی : به شما هم می گن دانش آموز ! یه مشت اراذل و اوباش و مطرب چی جمع شدید توی این کلاس … حقتانه از سرما توی همینجا بمیرید و همینجا قبر تک تک شماها را خودم بکنم و دفنتون کنم !
با گفتن این جمله دیگر نتوانستیم جلو خنده های خود را بگیریم و … همه با هم منفجر شدیم ! با دستور مدیر پیش دانشگاهی ، بخاری کلاس ما را جمع کردند و دیگر به ما بخاری ندادند . ما هم که دنبال موقعیتی اینچنینی بودیم ، طرح و نقشه ای جدید ریختیم . فکر کنید شما به عنوان یک دبیر وارد کلاسی می شوید که دانش آموزانش با کلاه و دستکش و شال گردن سر کلاس نشسته اند و برخی از آنها هم فقط چشمانشان پیداست ! وقتی هم اعتراض می کنید ، با جوابی در وصف سرمای زیاد و یخبندان و نبود بخاری و … مواجه می شوید . ولی اوج نوآوری و شکوفایی خلاقیت ! را در آن زمان باید به ما می دادند ! چرا که پس از مدتی که دیدیم ؛ نه مثل اینکه از بخاری خبری نیست و جناب معاون به آنچه می خواسته رسیده ، با شکستن میز و نیمکتهای کلاس و مقداری هم نفت همانند سرخپوستان در وسط کلاس درس آتشی آماده و مهیا کردیم و دورش حلقه زدیم ! ! ! عجب دورانی بود … درس آن ساعت ما زبان بود و مستر رئیس زاده ! وقتی که وارد کلاس شد و آن اوضاع را دید ، با دهانی باز و چشمانی که در آستانه بیرون زدن ازحدقه بودند ، همانطور در جایش خشکش زد و پس از چند لحظه آرام آرام عقب رفت و ….
بماند که پرونده های ما را تک تک زدند زیر بغلمان و گفتند به جرم آسیب به اموال مدرسه از شما شکایت می کنیم و ما هم به خیابان ریختیم و با بستن خیابان شعار دادیم به سمت آموزش و پرورش استان حرکت کردیم ( آن هم با مسخره بازی ) ، در بین راه آقایان آمدند و با ما مذاکره کردند و قرار شد تعهد بدهیم که دیگر بخاری نترکانیم و دوباره به ما بخاری بدهند و برگشتیم به مدرسه و … پس از نیم ساعت دوباره بخاری را فرستادیم هوا !
پ ن 1 ) از کوشیار و دبیرانش خاطره ها دارم ! دلم برای تک تکشان تنگ شده !
پ ن 2 ) سخنان تند و تاریخی اعلمی را در نطق پیش از دستور مجل شنیده اید ؟ اگر نه اینجا را بخوانید . در وبسایت شخصی اعلمینیز این متن به صورت کامل و بدون سانسور درج شده …
پ ن 3 ) در مورد دستگیری هادی قابل ، این متن را نیز از وبلاگ برادرش بخوانید .
پ ن 4 ) این عکس را هم از رئیس جمهور مکتبی ببینید و به نوشته و زیر عکس دقت کنید و از نقطه نظر ادبی کالبد شکافی اش کنید ، این عکس در سفر اخیر این آقا به مشهد گرفته شده است !
Categories: از خودم · خاطره · همينجوري
Tagged: کوشیار ، کلاس ، بخاری, انفجار, ترکاندن
نوشتنم در مورد سفر به شیراز به درازا کشیده ، دلیلش هم لطف دوستان و نزدیکان و شرکت کردن در مهمانی های ترتیب داده شده بود که به حمدالله به خیری و خوشی به پایان رسید . اما در مورد مسافرت توصیه ای که می توانم به دوستان بکنم ، مسافرت به صورت مجردی است ! مسافرت به همراه خانواده تابع یک سری مقررات و قوانین دست و پاگیر ! و از پیش تعیین شده است که می تواند جلوی خیلی از لذتهای سفر را بگیرد . باید دور بسیاری از شیطنتها و مارمولک بازی ها را خط بکشی و خودت را کنترل کنی و به صورت کاملاً پاستوریزه و مثبت رفتار کنی ! بخش دیگری از مشکلات مسافرت به همراه خانواده ، وقت و زمانی است که باید در بازار و در هنگام خرید کردن مثلاً سوغاتی صرف کنی … به حدی شکنجه آور است که نگو و نپرس ! ولی مجردی رفتن یک (به فتح ی ) حالی دارد که نگو ! هر جا که دلت بخواهد ، می روی . محدود به زمان و مکان نیستی ! خیلی راحت می توانی سیگار بکشی و کلی کارهای بد بد بکنی ، البته استغفرالله ، زبانم لال ، منظور از کارهای بد بد ، موارد منکراتی نیست … بگذریم !
در طول 13 روزی که در استان فارس بودیم ، 4 روز در شیراز ، 4 روز در مرودشت و 5 روز هم مهمان یکی از اقوام تازه به داراب رفته ! در این شهر بودیم . البته در لار و فسا و آباده هم دوری زدیم و آن شهرها را نیز رویت نمودیم . چیزی که در بین مردم فارس کاملاً به چشم می خورد ، حس مهمان نوازی آنهاست به طوری که کافی ست متوجه مهمان بودن شما بشوند ، شما را از تعارف و پذیرایی و … می کشند ! وقتی بدانند که مسافری ، بدون نوبت به شما نان می دهند ، بدون نوبت برایتان تراول در بانک نقد می کنند و همه و همه ، از راننده تاکسی و آژانس گرفته تا شاطر نانوا و خواربار فروش ! می خواهند که حداقل یک شام یا نهار مهمان آنها باشی !
وقتی که به خانه آنها می روی ، هنگام صرف غذا ، اگر کم بخوری و تعارف کنی ،شما را به زور روی زمین می خوابانند و غذا را در حلقومتان می چپانند ! باور کنید در مرودشت و در خانه دوستی کم مانده بود همین بلا را سر من بیاورند ! این ملت ، کله سحر از خواب بیدار می شوند ، صبحانه را خیلی خیلی مفصل می خورند و چای را با فلاسک جلوی مهمان می گذارند . نسبت به آثار باستانی که در نزدیکیشان قرار دارد و خیلی ها برای دیدنش له له می زنند ، بی تفاوتند ! مثلاً همین دوست مرودشتی ، زمینی داشت در 500 متری نقش رستم ، با 50 سال سن عنوان می کرد که سالهاست از کنار این آثار باستانی رد می شود ولی حتی یک بار هم وارد محوطه نقش رستم نشده که ببیند و بداند آنجا چه خبر است !
اما داراب ؛ اولین نکته ای که در بدو ورود به این شهر ذهنتان را مشغول می کند ، تعداد بیش از اندازه موتورهای موجود در این شهر است . اگر اغراق نباشد ، به حساب هر آدمیزاد در این شهر 4-5 تا موتور وجود داشت ! که تحت هیچ عنوان و اصلاً و ابداً قوانین را رعایت نمی کنند و … رانندگی در این شهر هنر و اعصابی آسوده میخواهد و بس ! نکته بعدی که در اغلب شهرهای استان فارس به جز شیراز نیز به چشم می خورد ، تعداد خانمهای چادر به سر بود . در طول چند روزی که در داراب بودیم کمتر از 10 دختر و خانم بدون چادر و مانتویی را دیدیم که در مقایسه با رشت و استان گیلان خودمان خیلی جالب بود .
خب فکر کنم برای قسمت اول کافی باشد . ولی باید تشکر ویژه و قدردانی کنیم از خانواده های محترم سجادیان ، جعفری ، حجتی و نیز آقای دکتر ق که این 13 روز را همانند چتری ، در خانه هایشان پهن بودیم ! و نیز خانم بهار عزیز و … ! که هر چی نقطه و سنگ و خار و خاشاک باستانی در استان فارس بود را به ما نشان داد ! و نیز تشکر و قدردانی از کریم خان و حافظ و سعدی و کوروش و داریوش و بقیه بچه های هخامنشی و دوستان ساسانی که همه شان در فارس جمع شدند و موجب شدند عید و تعطیلات عید را در خانه نمانیم و وقتمان را به روبوسی با آدمهای بی کار و بی …. که در طول سال زیارتشان نمی کنی و عید به عید باید تحملشان کنی ، نگذراندیم … بچه ها متشکریم !
Categories: از خودم · خاطره · همينجوري
Tagged: مرودشت, مسافرت, داراب, شیراز