حذف قدرتهای موازی رهبری

14 06 2009

3625067178_42552d1f29

تا کنون از خود پرسیده اید چرا حکومت این همه جنجال و آشوب را به جان خود خرید ؟ مگر در طول 8 سال حکومت خاتمی چه اتفاقی افتاد که در طول دولت موسوی ممکن بود بیفتد ؟ مگر نه اینکه موسوی هم سوپاپ اطمینانی میشد برای ادامه بقای نظام . بدون این همه واکنش و جنجال و … این که مثل روز مشخص است یک ماهه دیگر همگان همه چیز را فراموش می کنند و با 4 تا بیانیه و اعتراض و اجتماع همه چیز تمام می شود و به فراموشی سپرده می شود . مثل 18 تیر ، مثل 2 خرداد و فقط اسمی می ماند از آن روزها و این ایام . خیلی به این چراها فکر کرده ام و فقط و فقط به یک نتیجه رسیده ام :

حذف اشخاص و نهادهای موازی قدرت رهبری در حکومت ! مانند حذف هاشمی ، خاتمی ، کروبی و خود موسوی . کاملاً قدرت سیاسی شخصی چون هاشمی و محبوبیت خاتمی و کروبی و در این اواخر موسوی برای همگان قابل فهم و درک بود . استراتژی چند ساله وزارت اطلاعات می گفت که این اشخاص باید از صحنه انقلاب محو شوند . باید برایشان پرونده سازی شود . باید محاکمه شوند تا رهبر معظم به قدرتی یکه تاز در بین مردم تبدیل شود . شاید هم به فکر بعد رهبر باشند خدای ناکرده !!!! دو فردای دیگر که آقا عمرشان را دادند به شما ! چه کسی باید جایگزین ایشان باشد ؟ حداقل هاشمی اگر جایگزین نباشد می تواند فردی تاثیر گذار در این مورد باشد … آری ! حکومت حداکثر یک ماهه به این اعتراضات پاسخ می دهد و خاموشمان می کند و 4 سال به برنامه های از پیش دیکته شده انجمن حجتیه و مدرسه حقانی می پردازد . مطمئن باشید برای 4 سال آینده هم فردی جایگزین احمدی نژاد خواهند داشت …

3621583247_241f28c0a8

3622402132_db805fc97b

3622401732_11479ec77d





انا لله و انا الیه راجعون

13 06 2009

این لحظات ، مبهوت و گیج هستم از اتفاقی که افتاده ، رای سبز را ما دادیم و دیکتاتور دروغگو را از داخل صندوقها بیرون آوردند … من در ساختگی بودن آمار و ارقام این انتخابات هیچ شکی ندارم . فردی که با وقاحت تمام در چشم ملت خیره می شود و جلو میلیون میلیون ایرانی گستاخانه آمار و ارقام اقتصادی دولت را وارونه جلوه می دهد و … – هر چه از وقاحت این موجود گفته شود باز هم کم است – هیچ بعید نیست که آرای انتخابات را به راحتی دست کاری کند . از سر در آوردن صندوق رای از یک منزل مسکونی گرفته تا خودکارهای نامرئی و … همه و همه و همه و نیز ترفندهایی که اینگونه آرا را جابجا نشان دهند ، می تواند شواهدی باشد بر خیانت در امانت این حکومت . اکنون ما دیگر با یک شخص به نام احمدی نژاد روبرو نیستیم ، بلکه با رهبری که این انتخابات را تایید می کند نیز روبرو هستیم . تصور بنده این است که این آقا هم از خود اختیاری ندارند و تحت تاثیر و فشار گروههایی در پشت پرده قرار گرفته اند . نمی دانم چرا به یاد نوشته های اکبر گنجی افتادم . آن زمانی که از دانش آموختگان مدرسه حقانی سخن می راند و مصباح یزدی و فلاحیان و جنتی ها را موجب خیلی از اتفاقات جاری کشور می دانست . اکنون هم باید رد پای این انتخابات و افسار این حکومت را در دستان این جانوران جستجو کرد . به هر حال باید جنگید ، باید بود و دید که میر حسین و کروبی و خاتمی که حمایت مردمی را نیز پشت سر خود دارند می توانند به وعده های خود عمل کنند و از آرای این مردم محافظت کنند ، یا اینکه همانند دوره های قبل با چند پیام و بیانیه همه چیز به خاطرات سپرده میشود ؟

ولی جدا از همه مشکل است … مشکل است 4 سال تحمل این فرد ، تحمل خنده های مضحکش ، تحمل حرفهای تهوع آورش ، تحمل مردم فریبی ها و رفتارهای پوپولیستی ، تحمل حرف زدن از مدیریت جهان و هولوکاست و نامه های احمقانه اش به روسای دیگر ممالک و … خیلی مشکل است . باید چاره ای اندیشید … شاید راه حل به خیابان ریختن و تحصن و اعتراض است . اگر همین 13 میلیون رای را قبول کنیم ، اگر فقط و فقط 500 هزار نفرمان دل و جرات داشته باشند و به خیابان ها بریزند همه چیز حل می شود . به هر حال یا زنگی زنگی ، یا رومی رومی … :

350c39bd841e9973a5f5c7a34a391512366077f2

0b88a6db7a245e22583888958400bd576609590f

عکسها از اینجا گرفته شده اند.





راه حوصله تنگ است رفیق …

29 04 2009

در مورد توسعه سیاسی و حزب گرایی مطلبی را آماده کرده بودم ولی خب  … راه حوصله تنگ است رفیق ! چند روزی است که حال و اوضاع مادر بزرگ چندان خوش نیست . امروز عصر پیشش بودم و از خاطراتش می گفت برایم . از دوران سختی که در جوانی پشت سر گذشته ، از زحمتی که برای تک تک فرزندان و نوه هایش کشیده و … گرچه توقعی ندارد و کم و کاستی هم ندارد الحمدلله . ولی خب از بعضی ها توقع بیشتری داشت . یک ساعتی با آن بی حالی و کسالت و با همه نحیف و بی جان بودنش برایم حرف زد و مادر بزرگ و نوه ، حسابی با هم خلوت کردیم . گفت و حرف زد و گریه کرد . شنیدم و دلتنگ شدم و گریه کردم . از این روزگار از این زمانه و … انسان موجودی است که همیشه از خداوند طلبکار است و همیشه و همیشه تقاضامند است و ملتمس دعا ! شاید … که نه ! مطمئناً تنها تقاضایی که از خداوند در این روزها و لحضات دارم این است که مامانی ام را ، مادر بزرگ نحیف و بیمارم را ، مهربانترین مادر دنیا را و … برایمان حفظ کند . بگذار فعلاً دلمان به همین بودنش خوش باشد … خدایا ، با تو هستم ! می فهمی ؟

پ ن ) این ماجرا مصادف شده با آخرین روزهای مرخصی و آماده شدن برای برگشت به بوشهر ، بد فرم دلتنگ هستم در این لحظات …

پ ن 2 ) قرار بود این 20 روز هالیدی را به بهترین شکل بگذرانم ، خیلی جا ها بروم و خیلی ها را ببینم ولی خب به همه چیز نرسیدم . همین که یکجورایی تجدید روحیه کردم و انرژی گرفتم و خیلی خیلی غذا خوردم !!! برایم کافی بود . بر می گردم بوشهر تا … 3 ماه بعد .





کما

21 04 2009

باور کنید در خانه بودن تضمین کننده راحت بودن و خوش گذراندن نیست ! دلیل ننوشتن من هم در اینجا خوش گذرانی و فراموش کردن اینجا نیست . حس می کنم این 4 ماه در روح و روانم تاثیر گذاشته ، بیشتر دوست دارم تنها باشم ، حوصله شلوغی و جمع را ندارم ، حوصله بیرون رفتن را ندارم و تا حدود زیادی پرخاشگر شده ام ! اگر قرار باشد مدت زمان باقی مانده از خدمت را هم ، اینگونه تحت تاثیر محیط نظامی باشم احتمالاً پایان دوره را باید در یک کلینیک روانپزشکی بگذرانم ! کلاً یکی از بدیهای خدمت در ارتش این است که از جامعه و محیط اجتماعی دور می شوی و … بگذریم ! فکر می کنم بیش از اندازه جدی گرفته ام این موضوع را . سعی می کنم آهنگهای شاد گوش کنم و فیلمهای طنز ببینم و به گونه ای خوش بگذرانم تا از صبح 12 اردیبهشت که باید بر سر خدمت حاضر شوم ، غصه این روزها را نخورم !نمی خواهم به سیاست فکر کنم ، گور پدر همه شان ! هر که می خواهد بیاید و رئیس جمهور شود ! به درک که این احمدی نژاد آبرو می برد و فلانی فلان کار را می کند و مایلی کهن همچین نامه ای داده است و … گور پدر همه شان ! فقط باید خوش بود و خوش گذراند ! چه در خانه ، چه خارج خانه و یا حتی در بوشهر !حالا که خوب فکر می کنم می بینم همچین جای بدی هم نیست ، مخصوصاً با آن دخترکان بانمک سبزه و شیطان بندری ! قبلاً هم گفتم و باز هم می گویم ؛ این شاعران پدر سوخته خوب در شرح حال دخترکان بندری سروده اند آقا … خوووووب ! حالا من با آن همه نعمت خدادادی ناراضی هستم و … عجب بنده ناسپاسی هستم خدایا … توبه !

می بینید چقدر حالم خوب است ! خب مثل سابق نمی توان نوشت در اینجا . فکر کنم سال 88 سال به کما رفتن کدئین باشد در دنیای نت ، حالا کی کمر راست کند ، الله اعلم . پس اگر دیدید که مدتی از اینجانب در اینجا خبری نشده بگذراید به حساب در کما بودن و دسترسی نداشتن به نت و شاید هم دسته گل کابینه جدید اسرائیل در مورد حمله به تاسیسات هسته ای ایران !!!

پ ن ) در این روزها و لحظات هیچ چیزی شیرین تر از نشستن بدون دغدغه ، پای حرفهای عزیزی از آن سوی دنیا نیست ! هست ؟

پ ن 2 ) بشر و انسان تا چه اندازه می تواند احمق و خرفت و در عین حال پست و رذل باشد ؟! سال گذشته از برخی رفتارهای احمقانه و شرم آور و … عصبی شدم و بدون هیچ دلیل غصه خوردم و خودم را درگیر کردم ! امروز که بویه گند این اتفاقات همه جا پیچیده و همه از آن اعمال با خبر شده اند ، می خندم … می خندم به حس بویایی بعضی ها که این بوی تعفن را از نزدیکترین مکان ممکن حس نمی کنند ؟ و می خندم به زندگی نکبت بار برخی دیگر و باز هم می خندم به حج رفتن و … برخی دیگرتر ! دنیای کوچکی داریم … اینها را اینجا نوشتم برای ثبت در تاریخ !





در خانه

12 04 2009

دو روزی می شود که پس از نزدیک به 118 روز به خانه برگشته ام ، سه هفته ای را در تعطیلات خوش می گذرانم ( البته سعی میکنم ) !!! و بعد از آن دوباره به بوشهر باز خواهم گشت … این پست با لایو رایتر و با یک نت بوک بدون صفحه کلید فارسی نوشته شده است و بیشتر جنبه ی تست شدن را دارد ! وگرنه حالا حالا ها سری به اینجا نمی زدم …





بوشهر – 93

26 03 2009

نود و سومین روز حضور در بوشهر را می گذرانم . به سلامتی سال جدید هم به خوبی و خوشی شروع شد . مثل سالهای قبل ، مثل سالهای بعد ! اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه موقع تحویل سال کنار خانواده نبودم . گرچه 3 روزی به اصرار مادر این همه راه را طی کردند و آمدند بوشهر دیدن من و بعد از 3 ماه دوباره دیدمشان . ولی خب … حرفی نمانده است برای نوشتن و گفتن ! اتفاق خاصی هم نیفتاده است و نخواهد افتاد از اینکه عید در خانه نبودم . فقط یک فرصت را از دست دادم . فرصت دیدار . فرصت دیدار دوستی عزیز و … دلتنگت هستم عزیز و آرزوی دیدارت و بودن مجددت در این بلاد تنها آرزویی است که این روزها دارم … ای کاش می شد بیشتر گفت و بیشتر شنید … فرصت را از دست دادم به امید روزی که روزگار بر وفق مرادمان گردد و مجالم دهد برای دیدارت و بودن در کنارت …

سفره هفت سین ما در پادگانعرض کردم که این روزها را می گذرانم همانند روزهای قبل . شاید بیشتر در انتظار فرا رسیدن اواخر فروردین هستم تا اگر آقایان ناخداهای بی خدا رخصت دهند چند روزی به شمال برگردم و هوایی تازه کنم … این روزها چقدر دیر می گذرند !!!





سال نو !!!

18 03 2009

خیلی دوست داشتم که از خیلی چیزها بنویسم ، حداقل به عنوان آخرین پست سال 87 … ولی خب نشد ! با این اتفاقاتی که افتاد ، علاوه بر اینکه وقت و زمان اجازه نمی دهد ، حس و حالی هم نمانده برای نوشتن … به هر حال سال نو بر همه دوستان مبارک باد …





بوشهر – 80

12 03 2009

آخرین هفته ی سال در پیش است .حضورم در این شهر  به سه ماه رسیده . از هفته ی پیش آواره و سرگردان شده ایم . آسایشگاه نسبتاً راحتی را که داشتیم از ما گرفته اند و در یک منطقه کاملاً نظامی مستقر شدیم که حق راحت چرخیدن و موبایل داشتن و سیگار کشیدن کلاً از بچه ها گرفته شده . با سربازان معمولی هیچ فرقی نداریم و … ولی خب باز هم اوضاع من به لطف خدا بهتر است . در مکانی راحتتر نسبت به دیگران هستم و تنها مشکلم تنهایی است .

امروز بعد از مدتها از پادگان بیرون زدم و چند کتاب خریدم تا در ایام عید بیکار نباشم . اندکی کنار خلیج فارس و ساحلش قدم زدم و سیگاری دود کردم و مقداری روحیه ام تغییر کرد . این روزها واقعاً خسته شده بودم . مخصوصاً اینکه جمعه هفته ی قبل هم سر یگان بودم و آماده باش و اصلاً تعطیلی نداشتم . در جایی که خدمت می کنم مشکل اصلیه من یک عده آدم بی شخصیت و کوته فکر هستند . در واقع اغلب بافت اصلیه ارتش ، در این قسمتی که من مشغول به خدمت هستم از این آدمها تشکیل شده ، گرچه انسانهای شریف هم در بینشان پیدا می شود ولی همانند سوزن در انبار کاه را می ماند .یک عده آدم که در شرایط شخصی گری و در دنیای خارج از ارتش هیچ هم حساب نمی شوند ولی در ارتش برای خود خدایی می کنند . می دانم این نوشته ی من سرشار از تنفر است ، و در عین حال دقیقاً حسی است که هم اکنون در من موج می زند …





بوشهر – 62

23 02 2009

امروز که تمام شود و فردا بیاید ، 2 ماه و 2 روز از بودن در جنوب کشور هم برای من تمام می شود . خودم هم مرددم که زود گذشت یا دیر … ولی به هر ترتیبی بود گذشت . مهم همین است و بس … گذشت این روزهای مزخرف و …

کمتر از یک ماه دیگر هم سال جدید شروع می شود و برای اولین بار نمی توانم در خانه و کنار سفره هفت سین باشم . خب همین یک سال است دیگر . اصلاً آن همه سال که خانه بودم و کنار سفره هفت سین چه گلی به سر خودم و دیگران زدم که امسال نتوانم بزنم … نمی دانم لحظه ی تحویل سال چه ساعتی است ، فقط ای کاش که شب باشد و من در خواب باشم و چه بهتر اینکه نگهبان باشم و کسی دور و برم نباشد و اصلاً نفهمم که کی سال تحویل شده و موبایل هم نداشته باشم که هی فرت فرت زنگ بزنند و اس ام اس بدهند و تازه یادشان بیفتد که فلانی هم بود که امسال نیست و آخی … رفته ای که مرد شوی و چشم به هم بزنی این روزها می گذرند و …

نمی دانم تا کی و تا چه اندازه می توانم از بودن در کنار این انسانها ، از زیستن در این محیط و از الکی خوش بودن و بودن در این حقارت ( به معنای واقعی کلمه ) را تحمل کنم … فقط امیدوارم که بگذرند این ایام …. همین .





خاتمی

11 02 2009

بهترین خبری که این روزها می توان شنید بازگشت مجدد خاتمی است . شاید خیلی خوشیبنانه باشد ، ولی با این خبر می توان آینده ای روشن را برای این ملت متصور بود ….

خاتمی