از سیاست خسته شده ام . از شنیدن حرفها و خبرها و تحلیل های سیاسی ، حرف زدن ، نوشتن و کلا هر چه به این سیاست و مملکت ربط دارد دیگر برایم خسته کننده شده است . از طرفی هم بخاطر اتفاقات افتاده قول داده ام که سرم را پایین بیندازم و مابقی ایامی را که در جنوب کشور خواهم گذراند به خوبی و خیری به پایان برسانم . دیگر خسته شده ام از این همه ظلم و ستم . از مردمی که در عزای حسین بر سر و سینه می زنند و زخمهای حسین را فقط می بینند و از درک فلسفه قیامش عاجزند . تا کی باید تاوان ساده اندیشی های عوام جامعه را بدهیم و حس کنیم و بچشیم چیزی را که آنها از درکش عاجزند …
نمی دانم بار دیگری که شروع کنم به نوشتن در اینجا ، چه حس و حالی دارم . کجا هستم و چه گذشته بر من ، چه آمده بر سر این ملت و مملکت . فقط می دانم به این زودی این امکان به من داده نخواهد شد … هر چه بود گذشت … مابقی هم خواهد گذشت . چیزی که این روزها برایم مهم است یک احساس خوشایند است . احساسی که با دیدن والپیپر گوشی به من دست می دهد . با هر نگاه تیله ای از چشمم به درون دلم می افتد ، صدایش را می شنوم ! یک جور حس اضطراب و التهاب و رضایت و امید نسبت به آینده …. خواهم آمد ، بزودی ، بمان و باش تا بمانم و باشم برای همیشه در این حس و حال . در این …
پ ن 1 ) امروز چه دلتنگم ، … خاکستریم انگار، هم خاطره زنبق یک لحظه پس از رگبار …
پ ن 2 ) خداحافظ ، همین حالا …


